Posted by: codeine2 | 20 جولای , 2008

روزنوشت

این دیر نوشتن را بگذارید به حساب بی حوصلگی و تنبلی و سرعت پایین اینترنت و مشکل لاگین شدن در وردپرس که به سلامتی با کمک دوستی حل شد و حسابی مشغول بودن در friendfeed و facebook ! مخصوصاً شبها که بدجور درگیر فرند فید شدم و توصیه می کنم به شما هم درگیر بشید ! این چند وقتی هم که نبودم ، یعنی بودم ولی نمی نوشتم ، بعد از مدتها این توفیق حاصل شد که یه سری به کوهستان بزنیم و بریم در دل کوه ! ارتفاعات کرمون اسالم رو که 5 سالی می شد نرفته بودم رو رفتم . اون هم در وسط تابستون ، با کلاه و شال گردن ! باورتون می شه ، واقعاً اینقدر هوا سرد بود … خیلی حال داد . سه شنبه و چهارشنبه هفته قبل در گیرش بودم که در کنار دوستان قدیمی حسابی خوش گذشت . بعدشم جمعه که مهمون داشتم و بردمش تا قلعه رودخان . این یارو از اون آدماییه که بدتر از من مفت می خوره و جفتک می ندازه ! حسابی عرق و نفسش رو در آوردم .

الان هم آلبوم جدید سیاوش قمیشی رو دانلود کردم و می خوام تازه گوش بدم ببینم چی گفته . حوصله هیچ چیز رو ندارم ، ایضاً هیچ کس رو … فعلاً !

پ ن ) برای دیدن عکس در سایز بزرگتر ، لطف کنید و یه کلیک کوچولو روش بکنید ، در ضمن این عکس در مسیر حرکتمون در راه کرمون گرفته شده .

Posted by: codeine2 | 14 جولای , 2008

شلوارک

این پست نوشتن هم واسه خودش برنامه ای داره ها … یه هفته ای تقریباً از همه چیز بی خبر بودم . چرا که تلفن منزل به دلیل کابل برگردان مخابرات قطع شده بود . اون هم بدون هماهنگی … اصلن هم وقت نشد که برم کافی نت . چند باری به سرم زد، ولی با خودم گفتم برای یه مدت هم که شده باید دوری از نت رو تجربه کنم . کارم شده بود فقط Luxor ! حسابی توش استاد شدم . فقط مرحله ی آخرش مونده که اونم باید بزنم . در کنار Luxor جدول سودوکو هم شده یه بدبختیه دیگه برام . جدیدن روزنامه مو عوض کردم و کارگزاران می خونم . خوندن این روزنامه رو به چپی ها و اصلاح طلب جماعت پیشنهاد می کنم . گرچه به پای شرق نمی رسه ولی یه ورژن کوچیک از اون خدا بیامرزه . هر چی باشه از اون اعتماد ملیه شیخ ! بهتره . خلاصه در کنار همون جدول کلمات ، یه جدول سودوکو هم هر روز توی این روزنامه چاپ می شه که هر شب قبل از خواب باید بشینم پایه اون تا تمومش نکنم و سر و تهش رو هم نیارم خوابم نمی بره !

امروز صبح هم که از خواب پا شدم ، برق نداشتیم . در نتیجه آب هم ندارشتیم . تلفن هم که قطع بود . من هم که قاطی ! رفتم مخابرات و حسابی اونجا رو شلوغ انداختم و یه گرد و خاکی به پا کردم که اون سرش نا پیدا ! نتیجه هم داد ، عصری اومدن و تلفن رو وصل کردن !!!

نکته اول ) من نمی دونم چرا مخابرات هر سال داره کابل برگردان می کنه !!! مگه می شه !!! یه خبری هم به ملت نمی دن که آقا قراره از این تاریخ تا این تاریخ تلفنتون رو قطع کنیم …

نکته دوم ) امروز از ساعت 7 تا 10:30 شب نشستم جلو مغازه ی یکی از رفقا تو مطهری و شروع کردم به دید زدن ملت !  دید زدن با هیز بازی خیلی فرق می کنه ها ، نگاه من بیشتر از نقطه نظر جامعه شناسانه بود !!! دقت کردم ، دیدم که تعداد بانوان چادری به طرز چشمگیری امروز افزایش پیدا کرده بود !!! اون هم توی رشت !!! اون هم توی این فصل … نمی دونم دچار توهم شده بودم یا اینکه طرح مبارزه با نمی دونم چی چیه اخوان گرام در نیروی انتظامی جواب داده ! بعدشم یه مسئله مهم دیگه اینکه این زن جماعت چجوری این همه چادر و مانتوی سیاه و مقنعه و روسری رو می پوشن توی این فصل از سال ؟ من که  بالا تنه رو با یه پیراهن نازک جمع و جور می کنم از گرما و رطوبت همیشه می نالم …اگه دست خودم بود این روزا فقط یه شلوارک می پوشیدم و دیگر هیچ !!!

پ ن 1 ) خیلیی قاطیم ! این روزا منتظر یه چیزی هستم … منتظر یه تماس که خبر از حل شدن یه مسئله ای بده … اگه این ماجرا حل بشه زندگیم از این رو به اون رو می شه …

پ ن 2 ) اون دو خط بالایی هیچ ربطی به میمی و دل و قلوه و عشق و از این جور چیزا نداره .

Posted by: codeine2 | 5 جولای , 2008

کدئین پیامبر !

خدا رو شکر بالاخره تونستم دوباره بنویسم . آقا این وردپرس مشکل داره ! یعنی مشکل دارش کردن ، من الان با ق * ی *ل ت +ر شکن دارم می نویسم . نمی دونم این پدر سوخته ها چه خاکی توی سرش ریختن . اما این چند وقتی که نبودم به یه سری نتایج و نکات مهمی دست پیدا کردم !

 اول ) دریای غم ساحل ندارد ! اونقده پارو بزن تا اونجات پاره بشه !

 دوم ) اگر متاهل هستید ، خیلی بده که به پدر خانم یا شوهرتون بگید : پدر یا بابا یا … به مادر زنتان یا مادر شوهرتان هر چه که می خواید بگید ولی هرگز این عمل را در مورد پدر زن یا پدر شوهرتون به کار نبرید … داشتن دو مادر در زندگی اصلاً ایرادی نداره ، ولی داشتن دو پدر در زندگی پر از ایراده ! می فهمید که چی می گم ؟!

 سوم ) با رشوه دادن و راه افتادن کارت خیلی احساس خوبی بهت دست می ده . مخصوصاً اگه کارت از غیر ممکن به ممکن تبدیل بشه ! خیلی خوبه که در مملکتی زندگی می کنیم که فساد اداری در اون حرف اول رو می زنه . بنده کاملاً تایید می کنم این رفتار کارکنان و کارمندان رشوه خوار رو !

 چهارم ) از داراب خبر دادن که بهار منتظرته ! وای خدای من ، یکی دیگه … میمی و حالا هم بهار !

 پنجم ) چرا این امتحانات دانشگاهها اینقدر طول کشیده ، میمی هنوز امتحاناتش تموم نشده !

 ششم ) دیروز نه دیروزترش ! آخرین دخترخاله رو انداختیم به یه بدبخت و بیچاره ای . پسره لر بود ! وگرنه هیچ احمقی نمی اومد این دختره از دماغ فیل افتاده ی اخمو رو نمی گرفت !

 هفتم ) خواهر م با دیدن فیلم عقد کاوه با اشاره به میمی گفت : این دختره چقدر نازه ! منم با نیشی تا بنا گوش باز : اوهوووووووم !!!

هشتم ) معنقدم که در دنیای امروز مخصوصاً در همین جامعه خودمون به مرد جماعت خیلی ظلم شده ! چرا ؟! با نگاهی به همین سریال یوسف پیامبر که البته فعلاً بیشتر در مورد باباش یعنی یعقوب پیامبره به این نتیجه رسیدم . ببینید اون دوره ها هر مردی یه هفت هشت تا زن داشت . همین یعقوب رو که می بینید ، با این که دو قسمت از برنامه و سریالش گذشته ، توی همین دو هفته ، دو بار ، دو تا از زناش زاییدن ! حیف ، واسه خودمون پیامبر هم نشدیم !

Posted by: codeine2 | 25 ژوئن , 2008

روز مادر

خب امروز روز مادر بود . این روز رو به همه ی مادران امروز و مادران فردا تبریک می گم . امیدوارم همه ی ما قدر و لیاقت داشته های خودمون رو در این روز بدونیم تا خدای ناکرده در آینده حسرت نداشتن چنین موجودی رو نخوریم . البته این فکر و این مسئله امروز به ذهنم رسید . اونجایی که یکی از دوستانم که مادرش رو یکسالی می شه از دست داده ، با حسرت و بغض از این روز یاد می کرد که چگونه تنها بر سر خاک مادرش حاضر شده . خداوند سایه ی همه مادران ما رو بر سر ما حفظ کنه و به ما این لیاقت و حس رو بده تا قدر این عزیزان رو بهتر و بیشتر بدونیم .

امروز بعد از 4 روز مادر بزرگ هم از بیمارستان مرخص شد . واقعاً بلوف و دور از واقعیت نیست اگه بخوام بگم که مادر بزرگم رو بیشتر از مادرم دوست دارم و می پرستمش . نمی دونید چه آدم مظلوم و ساکت و مهربان و دلنشینیه . من تمام لحظات کودکیم رو با این زن سپری کردم و با تمام وجودم دعا می کنم که خدا سایه ش رو بر سر ما حفظ کنه . اما یه نکته جالب اینکه بعد از مرخص شدن مامان بزرگ و آوردنش به خونه ، استقبال پدر بزرگ بسیار دیدنی بود . پدر بزرگ تقریباً 82 سال داره ولی اون طرز نگاه کردن و دورش چرخیدن ، یه حس خیلی جالبی به آدم می داد . خیلی خیلی دیدنی بود . بیش از 60 ساله که با هم زندگی می کنن ولی هنوز از همدیگه سیر و خسته نشدن و طاقت دوری از همدیگه رو ندارن … خیلی دیدنی بود ، خیلی ….

Posted by: codeine2 | 23 ژوئن , 2008

این چند روز

دیشب نه ، پریشب اکانت تمام کردم . دیروز هم که از ظهر تا نصفه شب بیمارستان درگیر بودم . امروز هم که رفتم اردبیل و 3-4 عصر برگشتم و بعدشم خوابیدم تا 10 و بعدشم که فوتبال ! یعنی از دنیای مجازی دو سه روزی می شه که خبری ندارم . منم بدجوری معتاد اینترنت شدما … همین روزاست که بیان منو بگیرن ببرن ترک اعتیاد . آقا دیروز ظهر سر نهار زنگیدن که حال مادربزرگه خرابه و این حرفا . با والده مکرمه رفتیم خونه شون و دیدیم دایی جان ناپلئونه دکتر ما اونجاست . گفت با این حالش باید ببریمش بیمارستان . خلاصه 3 تایی بردیمش گیل . دکتر متخصص هم دستور بستری توی CCU رو داد . آقا ما تا شب درگیر پذیرش و بیمه و دوا و دکتر و … بودیم . مادر جانمان هم که شب اونجا موند و منو باباهه دیشب رو مجردی طی کردیم . خونه نه نان داشتیم نه غذای آماده . رفتم یه مقدار کالباس و تن ماهی و نوشابه و نون بسته ای گرفتم و اومدم همه چیز و باهم قاطی کردم و زدیم تو رگ . قرار بود صبح بلند شه بره اردبیل دنباله خواهره . امتحاناتش تموم شده بود . از اول قرار بود همه با هم بریم و یه سری هم تا تبریز و ارومیه بریم که با وضعه مامان بزرگ کلن منتفی شد. باباهه هم اومد گفت که فردا یه قرار خیلی مهم داره و نمی تونه بره دنبال خواهره . منم زنگ زدم اردبیل که بلند شو تنهایی ، با اتوبوسی ، سواری … چیزی بیا … اونم داد و فریاد و غرغر و … اه امان از دست این جماعت ! بعدشم باباهه ساعت 2 گفت که برو دنبالش و در ادامه هم فرمودند که : صبح زود روغنشو عوض کن ، یه نگاهی هم به لنتاش بنداز ، تسمه تایمش هم مشکل داره ، اگه خلوت بود بده گاز کولرش رو هم یه نگاه بندازن و …. منم نامردی نکردم و 7 صبح راه افتادم بدون توجه به فرموده های پدر ! فقط بنزین زدم و رفتم یه سر تا فلکه فرزانه . گفتم من که تنهام ، شاید یه آدم باحال به تورم خورد و هم پول ناهارم رو در بیارم و … خلاصه فلکه که رسیدم دیدم خیلی شلوغه و دو سه تا اتوبوس و چند تا سواریه خطی و یه گله آدم اونجا ایستادن و منتظرن . معمولاً افرادی که مقصدشون هشتپر و آستارا و اردبیله میان اینجا . کنار یه دکه نگه داشتم و یه بسته مالبرو گرفتم و دور و برم رو نگاه کردم که ببینم چه خبره . من که علناً نمی تونم اینجا مسافر سوار کنم . چون دلالها و راننده های سیبیل کلفت خطی می تونن علناً منو بنمایند ! در نتیجه باید زیر زیرکی قاپ مسافرا رو می زدم . همونطور کنار ماشین منتظر بودم که دو عدد خانوم متشخص و محترم ، با قیافه ای …. ( :دی ) اومدن طرف منو گفتن : آقا ببخشید آستارا ؟! منم مثل اینکه 7 جدم راننده بیابون باشن با سیگاری بر لب ( فقط یه لنگ کم داشتم ) … گفتم : آره آبجی … فقط برید بالاتر منتظر باشید ، اینجا که این بی پدرا نمی ذارن … گفتن باشه و رفتن پشت دکه . منم نشستم و آروم آروم رفتم سمتشون تا سوارشون کنم . وقتی رسیدم بهشون گفتم سریع بپرید بالا تا این سیبیل کلفتا نرسیدن ! آقا دوتایی پریدن عقب و پشت سرشون هم یه پسره نشست کنارشون و یه کی هم آرتیستی در جلو رو باز کرد و پرید جلو : داداش دستت درد نکنه … من هاج و واج که اینا کین … گفتم ببخشید شما 4 نفرید ؟ گفتن آره … منم مردد بودم که برم یا نرم ، گفتم که ؛ ببخشید من جلوتر یه مسافر دارم . فکر کردم شما دو نفرید سوارتون کردم … و خلاصه با یه موزمار بازی ، مارمولک وارانه ! پیاده شون کردم و گاز و گرفتم و تنهایه تنها رفتم سمت یخ سازی تا برم اردبیل … فقط دنبال یه راننده می گشتم که تا اردبیل با هم کورس بذاریم . واسه هر کی شاخ و شونه می کشیدم ، راه و باز می کردن و می ذاشتن که برم . فقط بین اردبیل و آستارا یه پژو 2000 که احتمالاً خطی بود ، شانه به شانه من راه اومد … بعدشم که رفت داخل آستارا و من از کمربندی رفتم سمت گردنه حیران … 2 ساعت و نیمه رسیدم اردبیل . ولی حسابی حال کردم . سیگار و ابزار آلات خلاف رو یه جایی انداختم زیر صندلی که خواهره نبینه . بهش زنگ زدم که اردبیلم و خودم رفتم تنهایی یه صبحانه دبش زدم تو رگ . سرشیر و عسل یا نون سنگگ داغ ! جاتون خالی چسبید . بعدشم که خواهره زنگ زد برم دنبالش و تا وسایل رو گذاشت و راه افتادیم ساعت شد 12 . تقریباً تا نمین چرت زدم پشت فرمان . وقتی رسیدیم گردنه ، یه جایی نگه داشتم که چایی بخوریم تا خواب از سرم بپره . چایی خوردم و همونجا دراز کشیدم . یه نیم ساعتی حسابی خوابیدم و بعدشم تخته گاز اومدیم . آقایون راهنمایی و رانندگی هم که حسابی رفتن رو اعصابم . تا آستارا 3 بار به من ایست دادن و در کل 24 هزار تومن هم برام نوشتن . تا هشتپر خیلی مراعات کردم و آروم اومدم . اونجا ناهار خوردیم و بعدش دیگه رحم نکردم . به گاز اومدم . یه بار هم ایست دادن ، نمودم ! گفتم هر چقدر می خواید بنویسید . باباهه هست دیگه ، حساب می کنه باهاتون ! خلاصه راهی رو که موقع رفت 2 ساعت و نیمه رفته بودم ، 3 ساعت و نیمه برگشتم ! مثل جنازه ها بودم . تا ساعت 10 خوابیدم و بازم مادر جانمان بیمارستان بود و شام هم نداشتیم . با وسوسه خواهره زنگ زدم پیتزا آوردن . بعدشم که اسپانیای دوست داشتنی ، ایتالیایه سوسول رو برد و حسابی حال کردم … ولی دیروز خیلی حالم گرفته شد ، به خاطر حذف هلند . گر چه روسیه هم تیم خوبی نشون داد .

پ ن ) در مورد پست قبل ، باید بگم که هیچ اطلاعی ندارم که این رابطه کاملن قطع شده باشه . ولی یه حسی به من میگه ادامه داره . مخصوصن که 3 روز قبل ، یکی از رفقا گفت حاجی رو توی مغازه میم دیده که حسابی با هم می خندیدن و … !!!

پ ن 2 ) به این نتیجه رسیدم که هر چی جک و حرف و حدیث پشت رشتی جماعت هست ، حقیقت داره ! آخه آدم هم این قدر بی غیرت ….

پ ن 3 ) یه دوست می گفت که هر وقت کامنتدونیه یه وبلاگ نویس دختر رو می خونی ، حتماً اسمی از کدئین توشه !!! راست می گه ؟!

Posted by: codeine2 | 19 ژوئن , 2008

خیانت (4)

می خوام هر طور که شده این ماجرا رو توی این پست تمومش کنم . چرا که علاقه ای هم به ادامه دادنش ندارم . ناچاراً خلاصه تر می نویسم زیاد وارد جزئیات نمی شم . بعد از رسوندن ز به خونه ی خواهر میم به عبدالرضا زنگ زدم و باهاش قرار گذاشم که درمورد این موضوع صحبت کنیم . هر چی باشه عبدالرضا نزدیک به 10 سال تز من بزرگتر و پخته تر بود . ساعت 2 شب با ماشین اومد دنبالم و یه گوشه پارک کردیم و این موضع را براش توضیح دادم و تعریف کردم . اونم گفت که چند وقتی هست که به این رابطه پی برده ولی فکر نمی کرده که تا این حد باشه . قرار گذاشتیم که من با حاجی صحبت کنم و عبدالرضا هم غیر مستقیم به میم بگه که حواسش به دور و برش باشه . صبح روز بعد من از اونجایی که کلید مغاره پیش من بود ، رفتم که مغازه رو باز کنم . شب قبل هم در حین صحبت با عبدالرضا ز زنگ زد که چرا عصبی و ناراحت بودم ؟ آیا کاری کرده یا حرفی زده که باعث ناراحتیه من شده و … منم خیلی سنگین ردش کردم . ساعت 9 بود که مغازه رو باز کردم . شب قبلش تا صبح حتی 1 دقیقه هم نخوابیده بودم و خیلی قاطی بودم . ز زود اومد مغازه . میم هم هنوز از بیمارستان نیومده بود . خیلی تحویلم گرفت و برام صبحانه تهیه کرد و شروع کرد به تمیز کردن مغازه . کاری که هرگز ندیده بودم انجام بده و همیشه از زیر این کار در می رفت . sms بازی و پچ پچ کردنش با تلفن هنوز ادامه داشت . بدون اینکه متوجه بشه یه قسمت از حرفهاش رو شنیدم که می گفت : چجوری راحت باشم . من دارم از استرس می میرم !

میم اومد مغازه و من رفتم دنبال کارهای مراسم عروسی کاوه که به من پاس داده بود . عصرش با حاجی قرار گذاشتم که ببینمش . طوری وانمود کردم که مربوط به جلسه همون شبه که یه مراسمی بود سیاسی و با حضور چند تن از نمایندگان جدید استان . خیلی عادی بردمش یه گوشه ای توی پارک شهر و غیر مستقیم به ماجرا اشاره کردم و بهش گفتم که پاشو از زندگیه این خانواده بکشه بیرون . زیر بار نرفت و داغ کرد و داد زد . منم بدتر و خشن تر باهاش برخورد کردم و یه چک گذاشتم توی گوشش . طوری که روی زمین افتاد . بهش کمک کردم که بلند بشه و آرامتر و ملایمتر بهش گفتم که هر بشری و هر انسانی جایزالخطاست . ممکن بود این اشتباه رو من انجام بدم . کار شیطان که حساب کتاب نداره … یه اشتباهی بود که انجام شده و میشه از همین حالا جلوش رو گرفت . بازم زیر بار نرفت . ماجرای sms و اون چیزی رو که من نمی باید می فهمیدم بهش گفتم . گفت که همچین چیزی به دستش نرسیده و اصلن نمی دونه که من در مورد چی باهاش حرف می زنم . با تمام وجودم داد زدم که نمی تونه این یکی رو انکار کنه . چون من خودم با چشمای خودم دیدم . حسابی روی این موضوع جا خورده بود . خیلی تند و عصبی باهاش برخورد کردم و تهدیدش کردم . گفتم حتی اگه این ماجرا صحت نداره به خاطر این حرفهایی که بقیه رفقا می زنن و به ز و تو شک کردن حرف منو قبول کن و دیگه خودتو وارد این ماجرا نکن . ارتباط خودتو حتی تلفنی و smsیی با ز قطع کن و … تهدیدش کردم که دفعه بعد به این راحتی کنار نمی آم و آبروریزی می کنم و … حرف آخرش هم این بود که اگه رابطه و حس و علاقه ای بوده یه طرفه و از جانب ز بوده و اون هیچ نیت سویی نداشته . گفتم منم همین رو قبول می کنم با اینکه دلم و منطقم یه چیز دیگه می گن و … پس به خاطر دوام یه خانواده هم که شده این ماجرا رو همین جا تمومش کن . بهش گفتم اگه فقط و فقط یه بار دیگه ببینم که دور و بر این خانواده می گرده هر چی دیده از چشم خودش دیده …

عبدالرضا هم رفته بود پیش میم که باهاش صحبت کنه ولی وقتی دیده بوده که میم به خاطر شب بیداریش تو بیمارستان خیلی خسته ست ، حرفی نزده و بی خیال شده و گذاشته واسه یه موقع مناسبتر … بعد از اون تا 2 - 3  روز درگیر مراسم عروسی کاوه بودم . توی عروسی هم هیچ توجهی به ز نکردم . مثل اینکه اصلن همچین آدمی وجود نداره … ولی ذهنم درگیر بود . وقتی به یاد برخی از رفتارها و حرکات این دو تا می افتادم یقینم به این ماجرا بیشتر می شد . درست مثل تیکه های یه پازل بود که کنار هم قرار می گرفتن . بعد از عروسی ز به من زنگ زد و گفت که از همه چیز خبر داره و می دونه بین منو حاجی چی گذشته . یه سری داستان ردیف کرد و از مشکلات زندگیش با میم گفت که بهش توجه نمی کنه و برخورد جالبی با اون نداره . رابطه ی خودش با حاجی رو رد کرد . وقتی هم یه سری دیده ها و شنیده ها رو بهش گفتم فقط سکوت می کرد و حرفی برای گفتن نداشت . بهش گفتم که به من اعتماد کنه . بهش گفتم که مثل خواهرم براش نگرانم . برای خودش برای زندگیش برای بچه اش … ولی فقط داستان بافت … خیلی با هم حرف زدیم . از من خواست که این ماجرا رو به میم نگم . من هم حرفی نزدم . تا اینکه از طریق مرضیه ، زند عبدالرضا فهمیدم که این ماجرا کاملن برعکس برای میم تعریف کرده . گفته که من به حاجی حسودیم می شد و این ماجرا و داستان رو ردیف کردم که پای حاجی رو از جمع ما کوتاه کنم … بازم حرفی نزدم . از طرفی حاجی برام پیغام فرستاده بود که چنان پاپوشی برام بسازه که چشم بسته منو ببرن همونجایی که عرب نی انداخت ! بازم حرف نزدم . همون زمان رفتم مغازه پیش میم ، اصلاً تحویلم نگرفت . حتی جواب سلامم رو هم نداد . فهمیدم که حاجی از یه طرف و ز از طرف دیگه باهاش حرف زدن و ماجرا ور که اونطور دوست داشتن تعریف کردن براش . اهمیت ندادم .منتظر بودم که میم ازم بخواد ماجرا رو براش تعریف کنم ولی خبری نشد .توی کدئین بلاگ یه پستی گذاشتم که ز زنگ زد به من و با داد و فریاد گفت این چیزا چیه اینجا نوشتی . اگه میم بخونه چی … براش گفتم ، براش گفتم من که به حرفات اعتماد کردم و ازت خواستم که به من اعتماد کنی بعد تو منی رو که نزدیک به 10 ساله با شما ارتباط دارم و همه جوره جون و زندگیم رو براتون گذاشتم ، منی که به خاطر تولد و زایمان تو یسر جلسه امتحان یه درس 3 واحدی نرفتم و همین کارم باعث شد یه ترم عقب بیفتم رو به اون حاجی که 6 ماهه می شناسیش و به واسطه من باهاش آشنا شدید فروختی . واقعاً ماجرا همین بود که به میم گفتی . منو حسادت …. من به خاطر حسادت بیام آبرویه تویی رو که مثل خواهرم می مونی رو بریزم . من حسادت می کنم ، بقیه چی …. گفت ؛ مثل اینکه خبرها زود می رسه به دستت . کلاغا زود بهت خبر آوردن … اصلاً زندگیه خودمو به تو و دیگران ربطی نداره …. منم گفتم باشه !

مثل اینکه آخرای حرفش رو میم شنیده بود . به من زنگ زد . شانس آوردم که اون لحظه با کاوه بودم . کاوه نذاشت به موبایل جواب بدم . خیلی عصبانی بودم . اگه با میم صحبت می کردم همه چیز رو بهش میگفتم . همون لحظه رفتم مخابرات استان توی فلکه گلسار . یه آشنا داشتم که با 20-30 تومن هزینه ، گرچه خلاف بود ولی پرینت ریز مکالمات حاجی رو گرفتم . می خواستم برم مغازه به میم نشون بدم مکالمات چندین ساعته ی این دو نفر رو … عبدالرضا زنگ زد که حتماً برم پیشش . مثل اینکه بعد از اینکه به تماسهای میم توجه نکردم ، با عبدل تماس گرفته و عبدل هم رفته پیشش … خیلی با میم حرف زده بود و ماجرا رو طوری گفته بود که میم به ز شک نکنه . همه چیز رو انداخته بود گردن حاجی که اون نیت سویی داشته و به سوابق خانوادگیش هم اشاره کرده که چندین سال قبل برادر بزرگتر حاجی واسه یه زن متاهل مزاحمت ایجاد کرده بود و کار به چاقو کشی با شوهر اون زن هم کشیده بود … مثل اینکه حتی بهش توپیده بود که چرا پای حرفهای من ننشسته و به حرفهای حاجی گوش داده . میم هم براش تعریف کرد که حاجی چی بهش گفته . خدا رو شکر من کلی ازشون مدرک داشتم . حتی مکالمه م حرفهایی رو که بین من و حاجی توی پارک زده شد رو بدون اینکه حاجی متوجه بشه با موبایل ضبط کردم و می تونستم به میم بدم که گوش کنه . ولی می دونستم با این کار من ، با دستای خودم قبر ز رو کندم . حرفهای عبدل ( که همه ی بچه های جمع ما روش حساب می کنن ) یه تلنگری بوده به میم . دورادور می دیدمش که حسابی داغون شده . البته مقصر هصلی هم خودش بود . من مجردم ولی اینو می فهمم و می دونم که زن همه جوره نیاز به توجه داره ، نیاز به آرامش و نوازش داره ، نیاز به محبت داره و … ولی میم مثل اینکه بعد از 6 - 7 سال زندگی تازه فهمیده بود . بعد از اون می شنیدم و می دیدم که حسابی به ز می رسه ، همه جوره . حتی یه 10 روزی به مسافرت رفتن و جمعه ها هم کلن تعطیل می کنه به خانواده ش می رسه . سابقه نداشت که بیش از یه فته از هم بی خبر باشیم . بعد از حرفهای عبدل ، یکی دو بار با هم روبرو شدیم . این دفعه برعکس بود . من تحویلش نگرفتم و اون خیلی گرم سلام کرد . یکی - دو روز قبل هم به یه بهانه ای زنگ زد به من . رسمی و سنگین تا کردم . دلم براش سوخت ، تقریباً به جز عبدل همه طردش کردن . امروز هم دیدمش . ولی اول من بهش سلام کردم و باهاش دست دادم . ز هم مدتیه که زنگ میزنه به من . حس می کنم یه جورایی از اینکه ماجرا رو خاتمه دادم ، به من مدیونه . ولی خوشحالم . خوشحالم از اینکه دوباره زندگیشون به حالت عادی برگشته و مثل بچه های آدم به خوبی و خوشی با هم زندگی می کنن … حتی اگه من همراهشون نباشم . خوشحالم … حاجی هم مثل اینکه یکی دوبار بعد از صحبت عبدل و میم ، پیش میم رفته . میم هم تحویلش نگرفته و اونم راشو کشیده و رفته . با من هم فقط یک بار روبرو شد و شانس آورد که مادرم همرام بود . وگرنه بدجوری وسط خیابون خرخره شو می گرفتم . البته اونم با دیدن من مسیرشو کج کرد و …

پ ن ) همیشه از خدا می خوام که منو خانواده و حتی دوستانم رو از شر شیطان صفتها در امان بداره ، آمین !

پ ن 2 ) دیروز از بیکاری نشستم و ویندوز رو عوض کردم ! فرامشوم شد مسنجر نصب کنم ، هر وقت on می شم ، تازه یادم میاد که مسنجر ندارم !!! بیکاری هم بد دردیا !!!

پ ن 3 ) در کدئین بلاگ بخوانید : گیله مردان خدا قوت !

Posted by: codeine2 | 17 ژوئن , 2008

خیانت (3)

ساعت از 9:30 گذشته بود که حاجی زنگ زد و گفت موبایل رو silent بوده و صدای زنگ رو نشنیده و از خونه تازه راه افتاده و تا 5 دقیقه دیگه مغازه هست و … تازه تماس رو قطع کرده بودم که دیدم ز از در وارد مغازه شد . در کل زیاد اهل آرایش نبود و اگه هم بود خیلی کم و متعادل ، به جز زمانی که مراسمی ، جشنی چیزی باشه . آرایشش این دفعه مال همون استثناها بود . انگار از مهمونی چیزی برگشته باشه . البته تا حدودی هم به هم ریخته بود که می گفت حالش بده و سر درد داره و حالت تهوع و … 5 دقیقه بعد از آمدن ز ، حاجی وارد مغازه شد . دستش پر بود . یه پیرهن مردونه ( ز چند وقتی بود که از رنگ تیره پیراهنهای حاجی شکایت می کرد ) شیک و روشن دستش بود و یه سری خرت و پرت دیگه هم همراش بود . با دیدن این چیزا یه دفعه من حالم گرفته شد و عصبی شدم . استرس داشتم و خیلی … نمی دونم دقیقاً چه جوری اوضام رو توصیف کنم . خیلی به هم ریخته بودم . ز اومد نشست پشت سرور مغازه و خودشو با اینترنت مشغول کرد . حاجی هم گیر داد به من که چی شده و چرا ناراحتی و … من هم بدون اینکه حرفی بزنم یه دفعه از مغازه زدم بیرون و رفتم یه بسته سیگار گرفتم و برگشتم مغازه دیدم دو تایی دارن پچ پچ می کنن . رفتم بالکن و شروع کردم به سیگار کشیدن . دو تایی اومدن بالا و سیریش شدن که چت شده و چرا اینقدر عصبی و غیر عادی هستی و … من می گفتم که چیزیم نیست و یه مسئله شخصی و خونه یه مقدار بگو مگو کردم و … از این حرفها . ولی بد جور این دو تا به من گیر داده بودن و دوباره sms بازیشون گل کرد . بعد از یه مدتی حاجی گوشی موبایلم رو گرفت به بهانه بلوتوث بازی و اینکه ببینه تو گوشیم آهنگ جالبی پیدا می شه و … در حالی که بدون اینکه متوجه بشه دیدم داره inbox پیامهای گوشیم رو چک می کنه که بعداً فهمیدم دلیلش چی بود . ( چند روز قبل از این موضوع چند تا از بچه ها به طور غیر مستقیم در مورد حرکات و رفتارش تهدیدش کرده بودند و باهاش برخورد کرده بودن ، اون هم می خواست ببینه من از اونا پیام یا تماسی داشتم یا نه ) خلاصه این جو پلیس بازی و sms بازی ادامه داشت که ز گفت می خواد بره دکتر . حاجی هم گفت که با یه آژانس می بردش و بعد هم می ره خونه . یه مرتبه نمی دونم چی شد که حسابی قاط زدم و سر ز فریاد کشیدم که تو هیچ حا نمی ری و صبر می کنی تا مغازه رو ببندیم و من خودم می برمت کلینیک …. که احتمالاً دایی ام هم پزشک کشیک اونجاست … هر دو تاشون جا خوردن و ز گفت باشه . زنگ زدم آژانش و شروع کردم به بستن مغازه . ماشین اومد و من رفتم که با حاجی خداحافظی کنم و ز رو بردارم ببرم دکتر ، دیدم که حاجی می گه منم میام . گفتم نیازی نیست خودم می برمش . گفت می خواد بیاد داروخانه شبانه روزی نزدیک کلینیک و نمی دونم چی بگیره . حرفی نزدم و رفتم سمت عقب ماشین که کنار ز بشینم . دیدم حاجی می گه جلو بشین و راحت باش . محکم دستم رو گذاشتم رو سینش و با یه نگاه خیلی ناجوری گفتم راحتم ، نیاز نیست به فکر راحتی من باشی . برو جلو بشین . حرفی نزد و رفت جلو نشست . جلو کلینیک پیاده شدیم و حاجی خان ماجرای ما هم انگار یادش رفته بود واسه دارو اومده ، با ما وارد کلینیک شد و از شانس من هم داییم بود و خلاصه ویزیتش کرد و گفت که باید سرم بزنه . ساعت از 12 شب هم گذشته بود که من رفتم دارو گرفتم و سرمش رو هم تهیه کردم و آوردم که بهش تزریق کنند . دو تایی چنان به طور مرموزی با هم پچ پچ می کردن که بد جوری نزدیک بود از کوره در برم . نزدیک بود همونجا بزنم زیر گوش ز و دو تا بخوابونم تو صورت حاجی و … خیلی خودم رو کنترل کردم … خیلی … همین که داشتن به ز سرم وصل می کردن منم بالا سرش بودم و می خواستم یه جورایی بین این دو تا فاصله بندازم . دیدم که نه ! دوباره صدای زنگ sms ها شروع شد . ز همونجور که سرم به دستش وصل بود ، یه دستی داشت sms می داد و … دنبال یه فرصت بودم که بتونم موبایل یکی از این دو نفر رو به دست بیارم و ببینم تو گوشییون چه خبره … از اتاق تزریقات خارج شدم و رفتم کنار حاجی تو اتاق انتظار نشستم . دیدم گوشیش تو دستشه . استرس و نگرانی رو تو قیافه ش می خوندم . بهش گفتم یه لحظه گوشیت رو می دی . می خوام زنگ بزنم خونه . شارژ گوشیم تموم شده و خاموشه و گوشیم رو که قبلن خاموش کرده بودم بهش نشون دادم . یه نگاهی به گوشیم کرد و گفت بذار قفلش رو باز کنم … بهش گیر ندادم می خواستم رفتارش رو ببینم … می دونستم خلاصه می تونم یه چیزی از رفتار این دو نفر بدست بیارم . باز کردن قفل موبایلش بیشتر از حد طبیعی طول کشید ، مسلماً زدن ستاره و بعدشم ok  بیشتر از چند ثانیه طول نمی کشید … تازه این کار رو خودم هم می تونستم بکنم . ولی حرفی نزدم ! گوشی رو به من داد و بلند شدم و وا نمود کردم که دارم شماره می گیرم . inbox  و  out box موبایلش رو چک کردم … خالیه خالی بودن ! یعنی توی همین چند لحظه کلا sms های دریافتی و فرستاده شده از گوشیش رو پاک کرده بود . شماره خونه رو گرفتم و گفتم که گرفتارم و شب دیر میام .

این دفعه رفتم سراغ ز … تازه گوشیش رو عوض کرده بود و به چم و خم گوشی تازه اش زیاد وارد نبود . به بهانه اینکه ببینم حالش خوبه یانه ، چیزی می خواد یا نه … رفتم پیشش و کنار تختش ، روی یه صندلی نشستم . دیدم گوشیش رو گذاشته کنار تخت . بلافاصله گوشیش رو برداشتم . گفت : چی کار می کنی ؟ با گوشیه من چی کار داری ؟ گفتم : این همه تو به گوشیه من دست می زنی و برش می داری و sms های منو می خونی و … مگه من حرفی بهت زدم . می خوام ببینم این گوشیه جدیدت چه جوریاست … چی داره ، چی نداره … دیدم نه ! این هم inbox , outbox گوشیش خالیه ! نامید شدم و یه دفعه دیدم توی draft پیامهاش نوشته ( 1 ) یعنی یه پیامی که به خاطر یه مشکلی مثلاً شلوغی شبکه send نشده … دیدم نوشته :

( اسم کوچک حاجی رو آورده ) ، ممکنه که ( اسم منو نوشته ) چیزی فهمیده باشه و بویی برده باشه ؟

گوشی رو برگردوندم به حالت اولش و پرتش کردم طرف ز … نگام کرد و حرفی نزد . دایی رو صدا کردم و گفتم هر چی سرم تا به حال رفته دیگه بسه ، بازش کن ببرمش خونه شون …

پ ن 1 )توی پست بعدی سعی می کنم این ماجرا رو تمام کنم … شرمنده که روی اعصاب آدم پاتیناژ بازی می کنه …

پ ن 2 ) رفقایی که لینک این وبلاگ رو توی پیوندهای وبلاگ خودشون گذاشتن ، خواهشن برای یه مدتی برش دارن . من هم به دلایل امنیتی لینک وبلاگهایی رو که اینجا رو می خونن و توی کدئین بالگ هم لینکشون قرار داره رو به طور موقت بر می دارم . دلیلش هم کاملاً واضح و مشخصه . ز خواننده کدیئن بلاگه . ممکنه از طرف لینکهای شما به اینجا وارد بشه و اون موقعه هم خر بیار و باقالی بار کن . حوصله داد و بیداد و یه ماجرای تازه و دروغهای جدیدش رو ندارم …

پ ن 3 ) شرمنده که جدیداً تلخ شده اینجا ! جبران می کنم .  از طرفی خیلی دوست دارم نظرتون رو بدونم . بدونم که اگه شما جای من بودید چی کار می کردید . اگه یه روزی ببینید که همسر یا شوهر دوستتون به دوست شما خیانت کرده ( مرد و زنش فرق نمی کنه ) شما چه عکس العملی نشون می دادید …

Posted by: codeine2 | 15 ژوئن , 2008

خیانت (2)

راستش رو بخواین نمی دونم چطور این ماجرا رو ادامه بدم ، یعنی ادامه اش رو بیان کنم . یه مقدار سخت و تلخه … ببخشید اگه یه مقدار پراکنده و قاطی پاتی ادامه پیدا می کنه . رسیده بودیم به اونجایی که حاجی به واسطه من وارد جمع این دوستان و دیگر دوستان من شد . تقریباً هفته ای یکی دو شب گروه چند نفره ما دور هم جمع می شدن و هنوز هم می شن . اون زمانی که مجرد بودن تا پاسی از شب و حالا که اغلب متاهلند زودتر این شب نشینی های ما تموم می شه . به علاوه این خانواده سه نفری که از این به بعد میم و ز ( مرد و زن ) صداشون می کنم ، دو سه تا خونواده 2نفری و یکی دوتا از بچه های مجرد باقی مونده مثل من ، پای ثابت این شب نشینی ها هستن . دوستی و رفاقت ما به گونه ای هست که مسافرت و بحث های سرمایه گذاری اقتصادی که پیش میاد همه 3-4 نفری با هم هستیم و خلاصه خیلی یکدستیم . میم و ز ، هم به واسطه من حاجی رو خیلی تحویل می گرفتن . طوری که حتی در تعطیلات عید که من نبودم روز دوم یا سوم عید شام حاجی خونه این بچه ها بود . وقتی هم که من برگشتم یکی دو شب شام حاجی به اتفاق من خونه این زوج دعوت شد . به خاطر تیپ و قیافه این حاجی بچه ها کلن خوششون نمی اومد که بیاد تو جمع ما ولی همیشه من و میم و ز از این حاجی طرفداری می کردیم و با خودمون می بردیمش . حتی زمان انتخابات مجلس ، یعنی اواخر سال 86 حاجی به خاطر من و به واسطه من با مهندسمون آشنا شد و می بردمش فومن تا در کنار ما باشه . خیلی هم فعال بود . گرچه همیشه در مورد سیاست با هم بحث داشتیم و اختلاف نظر . خب اون یه بچه بسیجی ذوب شده در ولایت بود !!! و من یه سیاسیه تا حدودی پرونده دار !

از اوایل زمستان به این طرف دیگه خیلی به هم نزدیک شده بودیم و این نزدیک شدن هم کمک کرد به وارد شدن اون به جمع دوستانم . همسران دوستام همیشه برای من حکم خواهر منو دارن و خب به خاطر اعتمادی که دوستام به من دارن ، همیشه بدترین شوخی ها رو با اونا می کردم و حسابی تو سر و کله هم می زدیم . کر کری می خوندیم و سعی می کردیم به بدترین شکل همدیگه رو ضایع کنیم … خلاصه یه جمع صمیمی و دوستانه با هم داشتیم . از همون زمان انتخابات گاهی به sms بازی حاجی و تلفن هایی که بهش می شد . شک می کردم . همیشه بهش می گفتم تو که از همه چیز زندگیم خبر داری ، چرا دوست دخترتو از من پنهون می کنی . می گفت دختر کجا بود بابا . بهش می گفتم حاجی ؛ من توی این جامعه بزرگ شدم و همه جور رفیق داشتم از خلافش بگیر تا مثبتش . لحن حرف زدن یه فرد رو پشت تلفن راحت تشخیص می دم . می فهم اون بنده خدای پشت خط دختر ، پسره … یا از اعضای خونوادته … می گفت نه و کتمان می کرد ماجرا رو . بعد از عید هم که من اومدم و برگشتم از شیراز ، این شب نشینی های ما ادامه پیدا کرد . شب ها پاتوقمون اغلب جاده ماسوله بود . مخصوصاً شب های جمعه که تا صبح تقریبا اونجا می موندیم . همیشه دو تا گوشی فعال بودن و صدای زنگ sms اونها بلند بود . یکی گوشی حاجی و دیگری گوشی ز … اوایل زیاد شک نمی کردم . چون ز با همه sms بازی می کرد … با من یا با بقیه بچه ها . ولی … بعد از یه مدتی دیگه حسابی شک کردم . چون بعد از رد و بدل شدن هر sms خنده های این دو تا و نگاههای زیر عینکی حاجی خیلی مشکوک می زد . مخصوصاً تو هفته ی آخر فروردین که جمعه اش مصادف بود با عروسی کاوه ، حسابی به این موضوع شک کردم و متوجه هم شدم که یکی دو تا از بچه ها هم یه بوهایی بردن . در مورد میم هم بهتره اینجا یه توضیحی بدم . میم فردیه بی خیال نسبت به همه چیز به جز پول . فردیه که پول و راههای پول درآوردن رو خوب بلده و یه جورایی پول رو بو می کشه و پیدا می کنه . به همین دلیل خیلی نسبت به اطرافش و زندگیه زناشویی بی خیاله . این موضوع رو من و یکی از بچه ها ( عبدالرضا ) - در پست های قبلی در مورد عبدالرضا یه چیزهایی نوشتم - خیلی بهش تذکر داده بودیم که زندگی فقط پول نیست . ولی خب ، واقعاً میم واسه زندگیش چیزی کم نذاشته بود و خونواده اش از نظر مالی هیچ کمبودی رو احساس نمی کردن . با تمام جوون بودنش و با توجه به این که با دست خالی شروع کرده بود ولی همه چیز از خودش داشت . خونه ، مغازه ، ماشین ، ملک و … ولی خب همیشه به دنبال پول بود و متاسفانه نسبت به اطرافش بی خیال . مثلاً همیشه وقتی با هم به یه مسافرت می رفتیم و توی یه شهر غریب قدم می دیم ، من همیشه باید دور و بر زنش می چرخیدم تا کسی براش مزاحمت ایجاد نکنه و مسئله ای پیش نیاد .

از ماجرا دور نشیم ؛ دقیقاً 2-3 روز مونده بود به عروسی کاوه ، حال پدر میم خراب میشه و راهی بیمارستان میشه . چون کسی رو نداشت که مغازه بمونه و ز هم گفته بود که حالش خوب نیست و نمی تونه مغازه باشه ، من رفتم و مغازه اش رو چرخوندم . ساعت 4 عصر بود که رفتم مغازه و میم هم رفت بیمارستان ، زنگ زد که باید پدرش رو بستری کنه و تا شب هم نمی تونه بیاد مغازه . منم گفتم مسئله ای نیست . تا شب می مونم و مغازه رو تعطیل می کنم و کلید رو میبرم خونه می دم به ز . ز هم زنگ زد که تا شب حتما میاد مغازه و پسرش رو هم سپرده به خواهر میم . مغازه میم همیشه غروبها پاتوق ما بود و حاجی هم همیشه ساعت 6-6:30 می امد مغازه .

آهان تا یادم نرفته ، گفته بودم که حاجی دانشجوی یه دانشگاه توی مازندران بود . با وجودی که اونجا خونه دانشجویی داشت و راهش هم دور بود ، ترمهای قبل هر دو هفته 5 شنبه ها و جمعه ها می اومد گیلان و بقیه اوقات اونجا می موند . ولی این ترم برخلاف ترمهای گذشته ، همیشه اینجا بود و وقتی ازش می پرسیدم مگه تو دانشگاه نداری می گفت با استادا ساخته که زیاد سر کلاس نره و …

خلاصه اون روز غروب ساعت 7 بود که هنوز حاجی نیومده بود . وقتی بهش زنگ زدم گوشی رو جواب نداد و هر چه sms هم دادم جواب نداد . ساعت 8 شد که به ز زنگ زدم که کجاست و حالش خوبه یا نه … دیدم که اونم جواب نداد . sms فرستادم ، بازم جواب نداد . به قول زویا پیرزاد ، ور بد بین ذهنم بد جوری فعال شده بود و هزار و یک فکر مختلف توی سرم دور می زدن و می اومدن و میرفتن …

این ماجرا ادامه دارد …

Posted by: codeine2 | 14 ژوئن , 2008

خیانت (1)

مدتهاست که می خوام این داستان رو بنویسم . داستانی که دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ بود . چند پستی البته در این مورد در کدئین بلاگ نوشتم . ولی هر بار به دلایلی خواسته یا ناخواسته مجبور به برداشتن اون پستها شدم . به این جا اومدم تا بتونم راحت تر بنویسم و اجباری بر نوشتن و ننوشتنم نباشه . قبل از هر چیزی ذکر چند مسئله برای درک کامل ماجرا الزامیه . من همیشه فردی بودم که دوستانی بزرگتر از خودم داشتم . به عنوان مثال در حال حاضر صمیمی ترین دوستانم متولد 50 تا 55 هستن . در حالیکه خودم شصت و یکی هستم . البته دوستان همسن و سال خودم و یا کوچکتر از خودم هم دارم . ولی ارتباطم با اونها همیشگی نیست و بیشتر در حد سلام و علیک و احوالپرسی و … هست.

در ضمن دیگه برام مهم نیست که این مطلب توسط اونهایی که دوست ندارم بخوننش ، خونده میشه یا نه . چون تمام این نوشته ها و حرفها با دلیل و مدرکه و همینجوری شکمی و کشکی نیست … خب بریم سر ماجرا و داستان واقعی …

شخصیت های اصلی این ماجرا 3 نفر هستن که با من می شن 4 نفر . افراد دیگری هم البته بودند که در ادامه معرفی می شن ؛ یک زوج جوان که یه پسر 3 ساله دارن و 7-8 سالی از زندگیشون می گذره . من به حدی به این خانواده سه نفره نزدیکم که اغلب مسافرتها و شام و نهارها رو با هم هستیم ( بودیم ! ) خب نفر چهارم ( اون پسر بچه رو حساب نکردما ! ) ؛ آقای حاجی ! یه فرد دختر باز سوسول ، که بعد از قبول شدن در دانشگاه به یک باره از یه آدم قرتی به یه آدم بسیجی تبدیل می شه . این بسیجی بازیش به جایی می رسه که حتی با خامنه ای هم دیدار می کنند و حتی از طرف بیت رهبری به یک سفر حج فرستاده می شه . معاون بسییج دانشجویی دانشگاه … ( یه دانشگاه توی مازندران ) تبدیل می شه . دوستی ما بر می گرده به دوران دبستان و اینکه قبلن همسایه بودیم . مدتها ازش خبر نداشتم . یعنی می دیدمش ولی در حد سلام و علیک بود . ولی خودم هم نمی دونم چه جوری در یکسال گذشته به طرز خیلی صمیمانه ای با من رفیق شد و به من نزدیک شد .

در نتیجه دوستی و نزدیکی با من ، به اون خانواده سه نفری هم نزدیک شد و … رفت و آمدش به محل کار اون خانواده ( یک شرکت کامپیوتری که 2 نفره و گاهی هم با کمک من اداره اش می کردند ) و بعدها به خانه اونها شروع شد .

برام همیشه سوال بود که این حاجی ماجرای ما چطور به این شکل در اومده بود ، فردی که منو به خاطر نداشتن دوست دختر در دوران قبل از دانشگاه زیر سوال می برد و تا حدودی مورد تمسخر قرار می داد ، چه جوری به این شکل دراومده بود که حتی در گرمترین روزهای سال هم یقه بالایی پیراهن آستین بلندش رو باز نمی کرد ….

این ماجرا ادامه دارد …

پ ن ) کماکان حال می کنم با هلند که همین جور داره له می کنه و جلو میره !!!

Posted by: codeine2 | 12 ژوئن , 2008

من اگه نباشم !

از بازی پگاه و استقلال فقط سوختگی صورت و کله کچلم به علاوه دستها برام موند ! از ساعت 11 صبح تو ورزشگاه بودم و ساعت 12:30 - 1 ورزشگاه دیگه پر شد . بطری آب هم که نمی ذاشتن ببریم و از تشنگی نزدیک بود تلف شم . چه کنم ، عشق فوتبالم دیگه . از قبل تصمیم داشتم بازی برگشت رو برم آزادی . ولی بی خیال شدم . دیگه حوصله 5-6 ساعت نشستن زیر آفتاب و شنیدن انواع و اقسام فحشها رو ندارم . بعضیا دیگه واقعاً گندش رو درآوردن . بعد می گن حضور بانوان را در ورزشگاه فراهم کنیم و از این حرفها ! با این فحش ها و حرکاتی که این ملت توی ورزشگاه می کنن ، بعضی وقتها من از خجالت سرم رو می ندازم پایین ، چه برسه به این که زن و بچه مردم هم بیان تو ورزشگاه و این چیزا رو بشنون و ببینن .

از سوختگی دست و صورتم به خاطر آفتاب گفتم . من موندم که چی کنم ! تو هوای سرد بمونم ، سینوزیت می گیرم ، زیر آفتاب بمونم می سوزم … واقعاً موندم ، آخه پسر هم اینقدر سوسول و حساس … اه ، اه ، اه …

در یورو 2008 کماکان تیمهای محبوب من ، تیمهای غیر محبوب منو می خورن و تفاله شون رو پرت می کنن یه گوشه ! مثل هلند که با ایتالیا این کار رو کرد ، یا اسپانیا ، یا پرتقال … فعلاً که حال می کنم با یورو 2008 !

پ ن ) بعد بگید هلند تیم نیست ، ببینید تیم به این می گن ! عجب تیم یه دست و هماهنگیه ! :d

پ ن 2 ) من اگه نباشم ، کی واسه همیشه تو رو می پرسته …. ( برای دانلود روی لینک کلیک کنید )

پ ن 3 ) گفته بودم که ذائقه موسیقیایی ! من تغییر کرده ، ربطی هم به دل و عشق و میمی و … نداره ! گفتم باشم ! اصلاً مگه شماها امتحان ندارید که می آید پای سیستم و کانکت می شید و … بشین سر درست بچه جان ! این چیزا واست آب و نون نمی شه !

پ ن 4 ) در کدئین بلاگ بخوانید : پگاه و جام حذفی ، خیابانی و یورو 2008

Older Posts »

دسته‌ها